آقاجان امام رضا، سلام!![]()
می دانم که می دانید چه می خواهم بگویم اما باز هم می خواهم بنویسم.
از ماه پیش که شنیدم قرار شده بیام به پابوس شما،واقعاً از ته دل خوشحال شدم که بالاخره امام رضا طلبید.اما از این که زمان اومدن دقیق معلوم نبود دائم دلهره داشتم که نکنه یه وقت نشه! نکنه امروز فردا کنیم و آخرش هم نشه! که متأسفانه همین هم شد. در این مدت بارها تصمیم به اومدن گرفتیم اما نمی دانم چرا هر بار به مشکلی بر می خوردیم و ترس من بیشتر می شد.
تا اینکه رسید به امروز و کسی که قرار بودبا هم همسفر باشیم از ما برای اومدن به پابوس شما خداحافظی کرد.وقتی این رو شنیدم حسابی به هم ریختم و فرق بین طلبیده شدن وطلبیده نشدن رو خوب درک کردم.امشب به یقین رسیدم فقط کسی میاد پیش شما که واقعاً سعادت طلبیده شدن رو داشته باشه پس خوشا به سعادت کسانی که پا به حرم شما گذاشتند و می گذارند.
اما آقا جان چرا؟ چرا من ؟! ای کاش می دانستم چه گناهی مرتکب شده ام که شما نمی خواهید مرا ببینید! ای کاش می دانستم چه کاری انجام داده ام که شما از دعوت کردنم معذورید!
من نذر کرده بودم که اگر دعایم مستجاب شود به پابوس شما بیایم. دعایم مستجاب شد اما قسمت ما همین بود .چه کاری از دست من بر می آید؟
آقاجان! میدانم روسیاهم! اما چه می شد اگر به دیدار شما رو سفید می شدم؟!
خلاصه که امشب دل من خوب شکست و می گویند خدا دعای دل های شکسته را زود مستجاب می کند. پس با همین دل شکسته دعا می کنم، من و همه کسانی که در آرزوی زیارت شما هستند هر چه زودتر از طرف شما طلبیده شویم و بتوانیم به پابوستان بیاییم!![]()
قسمت ما که نشد اما آقاجان! هوای همسفری ما را داشته باشید. هر چند که می دانم نگفته هم شما خود مراقب تمام زائرانتان هستید.
به هر حال التماس دعا… ![]()
